حكيم ابوالقاسم فردوسى
170
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گرفتن سهراب دژ سپيد را دژ را جز آن راه آشكارا راهى نهانى بود . شبانگاه مدافعان بار و بنه و چيزهاى گرانبهايى كه آن جا بود از آن راه بيرون بردند و همه دژ را رها كردند . چون روز ديگر خورشيد سر زد سهراب بر باره نشست نيزه بر دست گرفت ، و براى گرفتن دژ با سپاهيانش بدان جا حمله برد . هيچ كس را نديد ، و چون در دژ را گشاد دريافت كه جز چند تن دردمند ، همه آن جا را رها كردهاند . همى جست گردآفريد و نديد * دلش مهر پيوند او برگزيد به دل گفت از آن پس دريغا دريغ * كه شد ماه تا بنده در زير ميغ از سوى ديگر چون نامهء گژدهم به كىكاووس رسيد غمگين شد . سران سپاه و بزرگان و گرانمايگان ، از جمله طوس و كشواد ، و گيو و گودرز و گرگين و بهرام و فرهاد را گرد آورد ، نامه گژدهم را بر ايشان خواند و گفت : چنين كه گژدهم نوشته است كارى سخت دشوار در پيش است چه كنيم ، و اين درد بزرگ را چه چاره سازيم . پس از اين كه مدتى راى زدند بر اين همداستان شدند كه گيو به زابل برود و تهمتن را در جنگ با سهراب به يارى بخواند . آن گاه كىكاووس نامهاى پر از درد و بيم به رستم نوشت نامه كاووس به رستم و خواندن او از زابلستان بدان كز ره ترك زى ما سرى * يكى تاختن كرد با لشكرى يكى پهلوان است گرد و دلير * به تن ژنده پيل و به دل نره شير از ايران ندارد كسى تاب اوى * مگر تو كه تيره كنى آب اوى چنين دان كه اندر جهان جز تو كس * نباشد به هر كار فريادرس دل و پشت گردان ايران تويى * به چنگال و نيروى شيران تويى ستانندهء شهر مازندران * گشايندهء بند هاماوران ز گرز تو خورشيد گريان شود * ز تيغ تو بهرام بريان شود چو گرد پى رخش تو نيل نيست * هم آورد تو در جهان پيل نيست تويى در همه بد به ايران پناه * ز تو برفرازند گردان كلاه